سوء هاضمه
در سکوتی ژرف فرورفته بود
و
آرام آرام " زعفران " را در هاونی کوچک میسابید .
در قابلمه راکه برداشت ، جوی سرخ فام سرازیر گشت ، زمزمه کرد : " آنکس که تو را شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند "
و من ،
در میان شور و هیجان کودکی ، با چشمان باز نگاه میکردم ،
و نمی دانستم که آن روزها مادر به ما عشق میداد ، نه غذا !
و امروز .....
آی مادر ...
فرزندت هنوز آن " عشق " را هضم نکرده است !
* * به یاد همه مادرانی که فرشته شدند .







